<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->
قصه های جزیره را یادتان می آید؟ همه زندگی شان را می کردند ولی یهو وقتی چشم باز می کردی می دیدی چقدر بچه ها بزرگ شدند، چقدر همه چیز تغییر کرده است. یادتان می آید فلیکس و فلیسیتی و سارا را؟ اینکه چقدر کوچک بودند؟ زندگیم و زندگی آدمهای اطرافم بدجور شبیه قصه های جزیره شده است. امروز تولد معصومه را جشن گرفتیم و من تماما به این سه سال و نصفی فکر می کردم. به آدمهای اطرافم و به اینکه چقدر همه چیز در بطن زندگی تغییر کرده است. من این تغییر را دوست دارم. * اتفاقی خیلی خوبی برای یکی از بهترین افراد زندگیم افتاده! خوشحالم. یکشنبه ۱۶ / ۱ / ۸۸ آنتراکت کلاس استاد اسدی است.خبر می رسد که قرار است دانشگاه بر و بچ اهل حال را مسافرت ببرد.همه جور جایی هم توی لیست طول و درازشان پیدا می شد.از مشهد و تبریز بگیر تا کرمانشاه و همدان تا یزد و گرگان. گرگان!؟! بله.گرگان.این یکی دست پخت خودم بود.با توجه به تاریخ رفت و برگشت این بهترین انتخاب بود.بچه ها هم پذیرفتند.همین جمع ۵ نفره مان را می گویم دیگر!سبا اولش گفت که نمی آید اما به طرفه العینی پذیرفت که بیاید بهتر است.(خطر مرگ و شکنجه و...اینها دیگر) البته خودتان هم می دانید که مرغ سبا همان یک پا را هم ندارد و اصولا حرفی بزند٬ یک در هزار ممکن است تغییرش بدهد.اما به هر حال خودش هم مایل بود که با کله بیاید. اولش می خواستند زحمت ثبت نامشان را گردن من گردن شکسته بیندازند که با زیرکی تمام از زیر آن شانه خالی کرده و بسی بسی بسیار از این بابت خوشحالم.در نهایت قرار بر این شد: من و مرضی و سبا و زینب دوشنبه بریم برای ثبت نام و هر طور شده معصوم را هم ب ثبت نامیم. **************************************************************** دوشنبه ۱۷ /۱/ ۸۸ امور فرهنگی نسبتا خلوت است. من رسیده ام اما خبری از بقیه نیست.سبا صبح اس ام اس داد که فردا برای ثبت نام اقدام می کند. زینب هم خبر می دهد که در راه است و البته آدرس می گیرد. به معصوم می زنگم که از مرصی چه خبر؟ جواب می دهد که بی اطلاع است. ثبت نام خودم تمام می شود. مرضی می زنگد:" که ایها الناس من خواب مانده ام."البته خدا را شکر اندفعه در نماز خانه دانشگاه خواب مانده بود.و می گوید که فردا به اتفاق سبا می آید برای ثبت نام. با آقای سرایی مسئول ثبت نام چونه می زنم که برادر من! بگذار این را هم ما ثبت نام کنیم. می گوید:" الا و بلا باید خودش باشد. تنها کاری که می توانم انجام بدهم این است که یه جای خالی برایش نگه دارم." از سرایی قول می گیرم این را تا ۴ شنبه پر نکن تا خودش بیاید. زینب هنوز ثبت نامش تمام نشده که یک آشنا می بینم.آقای میرزایی تبار یک زمانی برای ثبت نشریه مرحوم " بابا آدم" خیلی کمک کرد. ******************************************************************** سه شنبه ۱۸/ ۱/ ۸۸ صبح تقریبا زود مرضی می رود برای ثبت نام. از سبا بی خبرم. خودمان هم که در جلسه نشسته ایم. معصوم خبر می دهد که ظاهرا سبا به مسافرت نمی آید.و من نمی دانم چرا؟ مرضی می زنگد که گرامیان! برنامه عوض شده و قرار است برویم مشهد!!!! حالا تصور کن شادمانی بی حد و حصر سبا را بعد از شنیدن این خبر و چشمان پر ذوق معصوم را. ساعت ۱۱ است که مرضی می رسد سر جلسه.ساعت ۱۱ است که سبا می رسد امور فرهنگی. و این دقیقا شروع بیرون رفتن های یک خط در میان من از جلسه به خاطر جواب دادن به تماسهای سباست.کار گیر کرده بود. لیست پر شده بود. هم لیست اصلی و هم لیست فرعی و هم لیست ذخیره ها! خودمان را به در و دیوار می زدیم. منظورم من و سباست. شماره آنجا را می گیرم.با جایگزین آقای سرایی صحبت می کنم(خوش جلسه داشت). بی فایده است. بعد از چندی با خودش صحبت می کنم. بی فایده است. دیگر هیچ راهی نمانده. گیر کرده بودیم. بعد از یکی دو ساعت علافی٬ سبا بر می گردد. با اینکه در دانشگاه کلاس ندارد ولی میاید دانشگاه. جلسه تمام شده.به معصوم می گویم خودمان باید برویم.قبول می کند. ناهارکی می رنیم البته با کلی حرص و جوش. نماز می خوانم و همه چیز را گره می زنم به صلاح خودش.به صلاح خدا. معصوم و مرضی هم همینطور. سبا آمده. ۵ تایی بی خیال کلاس می شویم (به غیر سیا ما کلاس داشتیم) و راه می افتیم. توی راه برای بچه ها توضیح می دهم که تا ۵ دقیقه اول به ملاطفت رفتار می کنیم و از دقیقه ششم به بعد به روش سنتی خودمان! (همان کشتی کج مرضی و نانچکو من و دندانهای تیز زینب و انگشتان قوی سبا و در آخر دست سنگین معصوم.) داخل اتاق آقای سرایی٬ آقای میرزایی تبار هم حضور دارد.شروع می کنیم به گله گذاری و حرفهای پراکنده.سر و کله زدن با سرایی که صبر ایوب می طلبید. اصولا با اینکه آدم خوبی بود اما ظاهرا تخصص ویژه ای در چزاندن دیگران داشت.آقای میرزایی تبار می پرسد چند نفرید؟ توضیح می دهم که سه نفرمان ثبت نام کردیم و فقط دو نفرمان مانده ایم. لیستی در می آورد و می گوید این دو نفر را در لیست مخصوص رزوری ها می نویسم.یک ستاره درشت هم جلوی اسمهای معصوم و سبا می گذارد.بعد می گوید چه خبر از " بابا آدم" ؟(نشریمان) می گویم که چند شماره ای درآمد. از کار و فعالیتمان می پرسد. برایش می گوییم.خلاصه که می گوید شما جزو بچه های فعالید.باید با بقیه فرقی داشته باشید. هر ۵ تای شما را سفر می بریم. اما... باید در انجام یک سری فعالیت فرهنگی کمکمان کنید. اصولا جواب ما هم که مشخص بود! با کله گفتیم بله و شروع کردیم یک سری پیشنهاد دادن. ******************* هنوز همان سه شنبه است. حالا یک نفر باید گریه های سبا را جمع کند و ذوق بقیه و جمله یک خط در میان من را که هی می گفتم باورم نمی شه. ( این چند خط همونطور که از تاریخش پیداست مال چند روز پیشه.) ********************************************************************* ( این یکی مال امشب بود. یعنی 5/2/88 وقتی قرار می شود مسئولیت چیزی یا کسی را بپذیری نمی توانی زیرآبی بروی. گرچه من و بچه ها جزو کادر امور فرهنگی علامه نبودیم اما به نوعی گوشه ای از مسئولیتها به دوش ما بود. وقتی که طبقه اول هتل آپارتمان نیکا را به ما دادند، این موضوع به خوبی تفهیم شد:" توی این طبقه فقط سه تا اتاق مال بچه های علامه ست. رو این حساب، شما رو گذاشتیم توی یکی از این سه تا اتاق که مواظب دو تا اتاق دیگه باشید." نیازی نبود که بخواهیم "مواظبت" را برایمان معنی کنند.(بماند که به خاطر سر و صدای خودمان، یکی را باید بپای ما می گذاشتند.) شب دوم آمدنمان بود و هر کس کار خودش، که یکدفعه یک صدایی آمد در حد انفجار هیروشیما و چه بسا بالاتر! یک چیزی توی مایه های حمله اروانگوتانها! پشت بندش هم کلی صدای خنده و فریاد. حوصله اینکه بلند شوم و بروم تفهیمشان کنم که مسئولیت یعنی چی، را ندارم. اما می روم! با سبا بلند می شویم. نمی دانم چه مدلی می شود تفهیم کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب. یاد خودمان می افتم توی قطار. وقتی که هنوز یکی دو ساعت از حرکت نگذشته بود که مسئول کمیته انضیاطی که همسفرمان بود، آمد و تفهیم مسئولیت کرد. یاد همین دیشب می افتم. اینکه همسایه محترم رفت و شکایت سر و صدای ما را کرد. و یا حتی یاد امروز می افتم. اینکه سرم را بالا گرفته بودم و برای نفیسه( یکی از بجه های امور فرهنگی) توضیح می دادم که برای تذکر به بچه ها باید فلان وبهمان کنید. یک کیسه را پر از آجیل و شکلات می کنم. خدا پدر زینب را به خاطر آجیلها بیامرزد. به سبا می گویم مانتو نپوشد. فقط همان چادر را سر می کنیم. می خواهم خودم را شبیه خودشان بدانند. ** عروس و دوماد بازی می دونید یعنی چی؟ به قول معصوم دیگه دموده شده .راست می گه. انگار راهنمایی بودیم که محض خنده و مسخره بازی، یکی عروس می شد و یکی دوماد. اتفاقا مراسم این همسن و سالهای ما هم همین بود.جشن عروسی یک عدد عروس خانم به اضافه یک عدد شاه داماد. کل مدعوین هم محدود شده بود به سه نفر هم اتاقی. انقدر فضا مضحک و خنده دار بود که به سبا گفتم بیا همین جا بمانیم. بی خیال تذکر و تفهیم مسئولیت. کلی از دیدن آجیلها ذوق می کنند. می گویند بمانیم برای سانس بعدی نمایش. حالا باید یک نفر من را مورد ارشاد قرار دهد: می مانیم! اونی که از همه قد بلندتر است داماد شده. یک عینک دودی می زند. از همین ها که شیشه اش به قاعده در قابلمه است. آن یکی هم که مثلا عروس است از فرط ناز و ادای کلیشه ای عروس خانمها از خنده روده برت می کند. قبل از شروع مراسم دست گلشان را نشانمان می دهند. این یکی آخر سوژه است. یک ورق آچار را لوله کرده اند و رویش یک کش سر قرمز رنگ را دو دور پیچ داده اند. از همین کشهای پارچه ای. از دور که نگار کنی واقعا شکت برمی انگیزد که نکند واقعا یک شاخه گل است. وقتی مراسمشان شروع می شود، در میان حرکات و ادای عروس و داماد، یکی از بچه ها را می رود کنار کلید برق و یک ثانیه یک ثانیه، چراغ را روشن خاموش می کند.آباژور آبی رنگ اتاق هم روشن است. من و سبا یک رقص نور بی نقص را به شکل زنده و کاملا یدی مشاهده می کردیم. بی خیال بقیه مراسم می شویم. در میان خنده و شوخی برایشان نفهیم مسئولیت می کنم. سبا می گوید خیلی خوب بود. خودم هم همین فکر را می کنم. *** ساعت 12 شب است و در اتاق ما همه آماده خفتن!(فردا قبل از اذان باید حرم باشیم.) اما زهی خیال باطل.مگر می شود که یک عده بغل گوش ما جشن عروسی داشته باشند و ما مشغول خفتن؟ یک دقیقه یعد: معصوم:" نه! می خوایم بریم حرم. بخوابیم." مرضی:"......" حرف خاصی نمی زند. فقط با چشمهای گرد شده و خنده پشت لبش به من خیره شده. سارا(*): آره آره. بچه ها پاشین. پاشین. زینب:..... علی الظاهر که دارد می خندد. معصوم:" آخه باید به موقع بخوابیم." * 5 دقیقه بعد: یک نفر بیاد مرضی را از زیر دست و پا نجات دهد. ( می گویند جشن پتو فقط همان پتو را می خواهد و یک قربانی و حداقل دو سه نفری هم اجرا کننده مراسم. اما خب این مواد لازم را فقط می گویند. یعنی برای خودشان می گویند.چون ما به این مواد، مقادیر زیادی وشگون یا بشگون، قلقلک، ضربات پی در پی متکا و بشگونهای سخت و دردناک از کف پا را اضافه کردیم که عجیب جواب می داد. البت یک نفر سومی هم باید می بود که مرضی را از دست معصوم نجات دهد. راستی 5 دقیقه پیش کی بود که گفت می خوایم بخوابیم؟ * 10 دقیقه بعد: اینجا همه هم قربانی هستند و هم نیستند. سرت را بچرخانی ضربه متکاست که می آید سمت مخت. کاش فقط متکا بود. کوسن ها سخت و سفت کاناپه ها از آنها دردناکترند. راستی چه خبر از همسایه ما؟(خشخیشسخشیخسشیشخیخشیخشخیشی = خنده های شیطانی.) * 15 دقیقه بعد: زینب را داماد می کنیم، سبا هم می شود عروس. سبیلی که برای زینب کشیده ام در حد بوندس لیگا بهش میاد. اما نه! خودمم دلم به این یکی رضا نیست. گرچه بیشتر از همه اصرار کردم. اما چون چیزی به یک نمانده و ما باید ساعت 3 بیدار شویم که برویم حرم، بی خیال می شوم. حالا من هستم که به بقیه می گویم بی خیال شوند. بقیه هم از خدا خواسته. راستی برایم بنویسید که من استعداد امر به معروف و نهی از منکر ملت را دارم یا نه؟ ************************************************************** گاهی خودت هم نمی دانی اینهمه بهانه برای خوشبختی از کجا می آیند. از سمت گنبد و گلدسته یا صدای نقاره ها که سخت به دل می نشیند. از سکوت دوستداشتنی صحن انقلاب در سحرگاه یا صدای سوزناک دعا که از بلندگو می شنوی. از آسمان آرام سرمه ای رنگ یا از کبوتران حرم. گاهی حتی نیاز هم نیست که از خودت بپرسی اینهمه بهانه برای خوشبختی از کجا می آیند. کافیست به چشمهایت اعتماد کنی. به مزه شوری اشکها که هیچوقت دروغگو نبوده اند. بعضی از حسها حتی اگر گفتنی هم باشند، قبول کن که قهمیدنی نیستند. یعضی از حسها فقط باید حس شوند. فقط همینقدر را بدان که هیچ مشهدی تا به این بار به دلم نشسته بود. فقط همینقدر بدان که من سحرگاه پنچ شنبه خوشبخت ترین لحظه زندگیم را تجربه می کردم و خودم بی خبر بودم. آقا! قربون همه محبت و کرمت برم که در خونت به روی همه بازه. *************************************************************** آقای میرازیی تبار! بابت لطفی که داشتید، ممنونم. سارا: سارا یک عدد موجود زنده بود که در مسیر همراهمان بود. گرچه ادعا می کرد که هم دانشکده ای هستیم ولی شرط می بندم که اولین بار بود که می دیدمش. بروبچ وبلاگی به استحظار می رساند که این وبلاگ تا اطلاع همیشگی درش تخته می شود. ما که رفتنی شدیم. یعنی اسباب کشی کردیم. دوستان عزیز اگر می خوان وبلاگ جدید منو ببینن می تونن بیان به این آدرس این پایین. سراغ مرا اگر کسی گرفت بگو که رفت بگو که رفت تا... به بی نشانی آنهمه خاطره بگرید و... حقیقتش خودمم دیگه داشت حالم از اون پست قبلیه به هم می خورد.آخه بوی بیات شدگیش کل وبلاگم رو برداشته بود٬ ولی چی کار کنم که سوژه برا آپ کردن پیدا نمی کردم.نه ببخشید دروغ گفتم.تا دلتون بخواد سوژه فت و فراوون بود اما من حس و حال آپ کردن رو نداشتم.خلاصه اینکه این پایینی رو که می بینید...نه هیچی نمی گم٬ خودتون بخونید. چقدر روی میز شلوغ است.حتی یک برگ سفید هم پیدا نمی شود.تیتر خبرها از جلوی چشمم رژه می رود.مانده ام بین کوهی از خبر.«امروز هوا چه سرد شده بود.»از کجا شروع کنم؟رئیس دانشگاه علم و صنعت اعلام کرد:«مراکز تحقیقاتی باید در دل دانشگاه ها تاسیس شوند،تجربه ناموفق ایران این است که مراکز تحقیق و توسعه دور از دانشگاه ها قرار دارند.» مراکز تحقیقاتی؟کاش انگیزه تحقیقاتی را هم می شد در دل دانشگاه ها تاسیس کرد.«چه باران تندی می آمد،انگار آسمان خیال آفتابی شدن نداشت.»معاون علمی و فن آوری رئیس جمهور گفت:«تا یک سال دیگر در ایران قوی ترین برنامه حمایت از نخبگان اجرا می شود.»نخبه... چقدر خوب است که تا یک سال دیگر هیچ نخبه ای بی حامی نمی ماند.«انگار آسمان همه زورش را می زند تا...»محمد علی ابطحی گفت:« در بین اصلاح طلبان اختلاف بنیادی و ریشه ای وجود ندارد.»اصلاح طلب؟ اصول گرا؟«زورش را می زند تا پشیمانت کند که چرا امروز بیرون آمده ای،ها کردن های پیاپی هم نمی تواند کاری از پیش ببرد.»سخنگوی ائتلاف آبادگران شورای شهر گفت:«هر دولتی بدون وابستگی و پیوستگی به اسلام پیش رفت به نتیجه نرسید،در دولت نهم نیروهای فکری،انقلابی،اصولی،اسلامی دوباره قدرت گرفتند.»اسلام...چه لغت خوش آب و رنگی ست برای هرکس که می خواهد بماند.«همیشه وقتی باران می آید گوشهایت لبریز می شود از صدایش.آنقدر که دیگر هیچ نشنوی.باران که می آید... نه نمی خواهم از باران بگویم.باران بهانه است.»رئیس ستاد تبصره سیزده گفت:«مشکلات بوجود آمده برای مردم در جریان اجرای طرح سهمیه بندی بنزین به دلیل اجرای این طرح نبوده بلکه به دلیل بی انضباطی خودروها بوده است و به برکت این طرح....»«می بینمش که ایستاده،در این سرما بدجوری می لرزد.چند نفری دورش را گرفته اند و بیچاره مانده است زیر رگبار سوال ها.سوال ها...سوال هایی که یا نمی داند یا...»در پی تذکر رئیس جمهور ،مدیر عامل بانک ملی گفت ارائه گزارش کامل از چک پول ها در جلسه آینده شورای...»«چه فرقی می کند؟اگر هم می دانست و می گفت.ارضای حس ترحم.مگر این نیست جواب سوال ها؟انسانیتشان تنها بسته است به پرسیدن این سوال ها.چه فرقی می کند که می داند یا نه.اصلا مگر مهم است که بگوید؟» هاشمی رفسنجانی در یادواره صد و ده شهید کمیته امداد گفت:«امیدوارم روزی پیش آید که نیازی به کمیته امداد نداشته باشیم.»«کوچک است.خیلی کوچک.به زحمت شاید پنج سال را داشته باشد.تنها کسی که با باران همراه است،آخر اشک می ریزد.عابران سوال می پرسند،سوال با همان طعم تلخ ترحم.و فرهاد فقط اشک می ریزد.نامش فرهاد است.با اشک هایش چه جواب سنگینی می دهد.آنقدر سنگین که کسی نفهمید چه می گوید.» تحقیقات نشان داده است که مناطق سایه روشن سیارات فراخورشیدی داغ،محلی برای پیدایش حیات است. «شاید تنها مناطق سایه روشن خورشیدی جایی برای حیات فرهاد پنج ساله فال فروش داشته باشد.» استاندار تهران:«حاکمیت اخلاق در اتخابات باید رعایت شود.هم مجریان و ناظران از بین خود مردم باشند هم انتخاب کنندگان.»«نمی خواهم رنگ ترحم بگیرد.چشمان خیس و بی پناهش روزهای از این سردتر را هم می گذراند.من به فرهادها فکر می کنم.به فرهادهایی که شاید ندانند سهمیه بندی چیست و دعوای چپ و راست کدام است اما یک چیز را خوب می دانند:طعم تلخ حقارت را. هنوز آنجا ایستاده،هنوز می لرزد،هنوز عابران می ایستند،هنوز گریه می کند،هنوز... یه گونی معذرت می خوام اگه طولانی شد.اگه حوصله تون رو سر برد.اگه نگرفتید موضوع از چه قراره.اگه... (من الان رفتم تو خط سه نقطه.اساسی) موضوع پست اندفعه کلا با هر دفعه فرق داره.اصل خندس.در واقع پست اندفعه یه تست هوشه که پشیمونت نمی کنه.حداقل چیزی که داره خنده ایه که از سر... نه بذار نگم که خودت به حرفم برسی.این تست هوش ۱۰ تا سوال بیشتر نداره که واقعا حیفه از دستش بدی.سریع بپر یه قلم و کاغذ بیار و شروع کن.جوابها همه یه کلمه ایه.بعد از خوندن هر سوال فقط ۵ ثانیه وقت داری جواب بدی.تو که هنوز داری می خونی٬بپر یه قلم کاغذ بیار دیگه!!! در ضمن امیدوارم این سوالا تکراری نباشه.(قابل توجه بعضی ها!) ۱-بعضی از ماها ۳۰ روز دارند بعضی ۳۱ روز٬چند ماه ۲۹ روز دارد؟ ۲-اگر دکتر به شما ۳ قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت ۱ قرص بخور چقدر طول می کشد تا تمام قرص ها خورده شود؟ ۳-من ساعت هشت شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که ۹ صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم٬چند ساعت خوابیده بودم؟ ۴-عدد ۳۰ را به نیم تقسیم کنید و عدد ۱۰ را به حاصل اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟ ۵-مزرعه داری ۱۷ گوسفند زنده داشت٬تمام گوسفندهایش به جز ۹ تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟ ۶-اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی ویک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن می کنید؟ ۷-فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک می شود٬ این خرس چه رنگی ست؟ ۸-اگر ۲ سیب از۳ سیب بردارید٬ چند سیب دارید؟ ۹-حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟ ۱۰-اگر اتوبوسی را با ۴۳ مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور ۵ مسافر را پیاده کنید و ۷ مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان ۸ مسافر پیاده و ۴ نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از ۱۴ ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟ خب جواب دادی؟حالا بیا جوابای درست رو ببین که ملتفت بشی که چه شاهکاری هستی. پاسخ تستها: ۱-تمام ماها حداقل ۲۹ روز دارند!!! ۲-یک ساعت(شما یک قرص را در ساعت ۱ و دیگری را در ساعت ۱ و۳۰ و بعدی را در ساعت ۲ می خورید)! ۳-ساعت کوکی نمی تواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت که برسد زنگ می زند که ساعت ۹ شب است.یعنی شما فقط یک ساعت خوابیده اید. ۴-حاصل ۷۰ است(تقسیم بر نیم معدل ضرب در ۲ است)! ۵-او ۹ گوسفند خواهد داشت! ۶-کبریت!!! ۷-سفید٬چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به جنوب پنجره داشته باشد باید درنوک قطب شمال باشد. ۸-همان ۲ سیب! ۹-هیچ(خضرت نوح بود نه حضرت موسی)!!! ۱۰-خوب خودتی دیگه.(اسم خودت)! الان مطمئنم قیافت به شدت دیدنیه.لب و لوچه آویزون.آره؟حالا برو نتایج تست هوش رو ببین تا هرچه بیشتر به بالتازار بودنت ایمان بیاری. ارزیابی تست بر اساس تعداد جوابهای نادرست سطح هوش: ۷تا بیشتر دانش آموز دبستان ۶تا دانش آموز دبیرستان ۵تا دانشجو ۲-۳ استاد دانشگاه ۱ مدیران ارشد حالا فهمیدی دلیل اون خنده چی بود؟ ماشاا... تو با این هوشت معجزه دو عالم بودی و خبر نداشتی!!! بی خیال همه عین خودتن.راستی موقع نظر گذاشتن یادت باشه نتیجه تست هوشت رو بگیا!!! می خوام بدونم چندتا انیشتین دور و برم ریخته.(ولی جدی بگو.امیدوارم اصل صداقت رو رعایت کنی) سه شنبه که کلاسم تموم شد٬هيچ مدله حوصله رفتن از دانشگاه رو نداشتم(فکر کن).با اينکه کلي کار عقب افتاده و انجام نشده داشتم٬رفتم سر کلاس دوستم به عنوان مهمان نشستم.کلاس شيوه نگارش داشتن.از اون کلاسايي که استاد تن و بدن جد و آباد نويسنده هايي رو که اشکال نگارشي دارن مي لرزونه.خلاصه اينکه اون روز استادشون يه شعر رو کپي کرده بود و مي خواستن اشکال نگارشي شعر رو بگيرن.ولي قبلش استادشون شروع کرد شعر رو خوندن که الحق قشنگ خوند.انقدر از شعر خوشم اومده که حيفم مي آد اينجا نذارمش. با خشونت هرگز «بچه ها لال شوید٬ بی ادب ها ساکت» سخت آشفته و غمگین بودم٬ به خودم می گفتم: «بچه ها تنبل و بد اخلاقند٬دست کم می گیرند درس و مشق خود را باید امروز یکی را بزنم٬ اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند» *** خط کشی آوردم٬ در هوا چرخاندم٬ چشم ها در پی چوب خط کش هر طرف می غلتید «مشق ها را بگذارید جلو٬ زود٬ معطل نکنید» اولی کامل بود٬خوب٬ دومی بد خط بود٬بر سرش داد زدم٬ سومی می لرزید٬ خوب گیر آوردم صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود *** دفتر مشق حسن گم شده بود اینطرف آنطرف٬ نیمکتش را می گشت «تو کجایی بچه؟»«بله آقا اینجا»همچنان می لرزید «پاک تنبل شده ای بچه بد» «به خدا دفتر من گم شده آقا!همه شاهد هستند ما نوشتیم آقا» «باز کن دستت را»خط کشم بالا رفت٬ خواستم بر کف دستش بزنم٬ او تقلا می کرد٬ چوب پایین آمد ناله سختی کرد.چون نگاهش کردم گوشه صورت او قرمز بود هق هقی کرد و سپس ساکت شد.همچنان می گریید مثل شمعی آرام٬ بی خروش و ناله *** ناگهان حمدا... در کنارم خم شد زیر یک میز کنار دیوار دفتری پیدا کرد گفت:«آقا اینهاش٬ دفتر مشق حسن» چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد سرخی گونه او به کبودی گروید *** صبح فردا دیدم که حسن با پدرش٬ با یکی مرد دگر سوی من می آیند٬ خجل و شرمزده٬ دل نگران منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند٬ شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید٬ سخت در اندیشه آنها بودم پدرش بعد سلام٬ گفت:«لطفی بکنید٬ و حسن را بسپارید به ما» گفتمش:«چه شده آقا رحمان؟» گفت:«این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته به زمین افتاده بچه سر به هوا٬ یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است٬ زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده است درد سختی دارد٬ می بریمش دکتر با اجازه آقا» *** چشمم افتاد به چشم کودک غرق در اندوه و تاثر گشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک این کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم *** عیب کار از خود من بود و نمی دانستم من از آنروز «معلم»شده ام بعد از آنهم دیگردر کلاس درسم نه کسی بد اخلاق نه یکی تنبل بود همه ساکت بودند٬تا حدود امکان درس هم می خواندند *** او به من یاد آورد این سخن از مولا(ع): «که به هنگام غضب نه به فکرم تصمیم نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی» یا چرا اصلا من عصبانی باشم؟ با محبت شاید گرهی بگشاییم با خشونت هرگز وحید امینایی دبیر دبیرستانهای کازرون اندر احوالات یک اتوبوس شلوغ شب است و هوا نه چندان سرد.گرچه عبور سریع ماشینها در بزرگراه خود به خود سوزی دارد؛اما دلت قرص است وقتی می بینی تنها نیستی و جمعیتی هم با تو ایستاده اند و نگاهشان بر دور ها ثابت مانده؛به امید رویت وسیله ای که هر چند کم؛شبیه اتوبوسی باشد که اگر شانس بیاورند و آن اتوبوس مقصدش آزادی باشد که دیگر چه بهتر. روبرویت را که نگاه می کنی برج میلاد را می بینی که چه مغرور و بی اعتنا به این جمعیت؛سرپا ایستاده است و پشت سرت را که سربالایی تپه مانندی ست؛سرسبز که منتهی می شود به خانه های ویلایی از ما بهتران بی درد و کمی آنطرف تر ایستگاه؛جایی ست که پله می خورد به سمت پایین که معلوم نیست آنجا کجاست که بوی تعفنش مشامها را نمی نوازد بلکه سیلی می زند و کمی پایین تر از آن پل هوایی ست که احتمالا فقط دکور بزرگراه است؛چون کمتر کسی زحمت بالا رفتن از پله ها را به جان می خرد و بیشتر ترجیح می دهند جان بر کف از وسط بزرگراه به حالت دو بگذرند و در حین انجام این کار چند فحش آبدار از سوی راننگان بشنوند و بعد هم چند بوق ممتد ودیگرهیچ. ولی با همه ی این تفاصیل هیجانش را عشق است و البته کمی هم حماقتش را. در همین افکارم که سرم را می چرخانم و ...خوشبختانه یا بدبختانه اتوبوسی از دورها پیدا می شود.می گویم بدبختانه چون معلوم نیست که این بار چه کسی قرار است آبلمبو شود در میان جمعیت.و خوشبختانه اش هم معلوم است دیگر.تفاوت این ایستگاه با ایستگاه های دیگر این است که اتوبوس سوار شدن ورزیدگی می خواهد و کمی هم فرهنگ البته از نوع دیگر.اتوبوس از ایستگاه رد می شود و چند متری آنطرف تر می ایستد و ایستادنش همانا و شروع دو ماراتن-نه؛ببخشید این ماراتن نیست دو سرعت است-همان.و تو هم برای اینکه از قافله عقب نمانی هر چه سریعتر می دوی تا به اتوبوس برسی.جمعیت اجازه نمی دهد مردم از اتوبوس پیاده شوند و توی این گیر و دار کم مانده گیس و گیس کشی راه بیفتد و تو چقدر خودت را اینطرف و آنطرف می کنی شاید اندک جایی هم نصیب تو شود.وقتی این هول زدن ها می بینی به این نتیجه می رسی که مدنیت و انسانیت بیشتر شبیه کشک است تا واقعیت.و اینکه تو هم از این قاعده مستثنی نیستی. بالاخره بعد از کلی تلاش و عرق ریختن به اندازه ی یک قدم روی پله ی آخر اتوبوس جا هست و حالا نوبت بسته شدن درهاست که آن هم مصیبتی ست برای خودش.درها که بسته می شود نفس راحتی می کشی و به خودت می گویی:ای بابا تو هم ورزیده ای بودی برای خودت و خبر نداشتی. به جمعیت داخل اتوبوس نگاه می کنی که خوشحالی آنها هم کم از تو نیست. داخل اتوبوس تقریبا همه اش مردانه است؛چون قسمت زنانه را هم مردها غصب کرده اند و تک و توکی خانم ته اتوبوس می بینی که یادت نرود اتوبوس قسمت زنانه را هم دارد.با هر ترمز؛جمعیت روی هم شیرجه می روند و آنوقت است که صدای فریاد بلند می شود که:آقا برو اونطرف تر؛پامو له کردی. که برداشت من از این جمله این است که آقا از اتوبوس برو بیرون چون در واقع هیچ آنطرف تری در اتوبوس وجود ندارد که یعنی اگر هم وجود داشته باشد؛خودش صاحب دارد.خدا را شکر ایستگاهای بعدی جمعیتی ندارد و در آخر به ایستگاهی می رسم که باید پیاده شوم. از اتوبوس پیاده می شوم و پولش را حساب می کنم.آخر این اتوبوس ریالی ست.از آنهایی که برایت زور دارد به خاطرش پول بدهی.ولی خیالی نیست؛همین که نگاه می کنی دست و پایت سر جایش است و از این سیل جمعیت جان سالم به در برده ای؛باز هم خودش جای شکر دارد. ********************************** خدایا چرا به یکی امکان کروات بودن رو می دی و به یکی نه؟ این آخری رو فقط خواص متوجه می شن. در پناهش مانا و پیروز باشید. من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم؛ حرفی از جنس زمان نشنیدم به شدت احساس داغونی دارم. نه؛دوست ندارم مثل کنیز حاج باقر غر بزنم.فقط دلم می خواد یکی یه لطفی بکنه و چشمای منو با وایتکس بشوره. از سبز به سبز من در این تاریکی فکر یک بره ی روشن هستم که بیاید علف خستگیم را بچرد من در این تاریکی امتداد تر بازوهایم را زیر بارانی می بینم که دعای نخستین بشر را تر کرد من در این تاریکی در گشودم به چمن های قدیم به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم من در این تاریکی ریشه ها را دیدم و برای بته ی نورس مرگ آب را معنی کردم. (سهراب آسمانی) قلمم فلج شده.یا نه!شاید مغزم فلج شده.چرا باید همه چیز رو گردن قلم لاغر مردنیم بندازم؟کاش واکسن فلج مغزی هم درست می شد.اونوقت می تونستم امیدوار باشم که قلم توی دستم لیز بخوره و روی کاغذ برقصه.تا حالا شده احساس کنی منفعل شدی.احساس کنی بی موضوعی داره خفت می کنه؟و شاید منتظری.منتظر یه اتفاق تا از اون بنویسی.شایدم چشماتو بستی و هزار تا اتفاق ریزه میزه و گنده ی این شهر رو نمی بینی.شایدم می بینی و هیچ کدوم چشمتو نمی گیره.آخه هرچی اونا رو اینور و اونور می کنی تا یه رنگ جدید بهشون بزنی می بینی دست آخر همشون بوی نا می دن. پیش خودم گفتم حالا که هر روز دوشنبه ست(همه چیز تکراری شده)؛بیام از بی اهمیت ترین و شاید پر رنگ ترین چیزهایی که می خوام بنویسم. با اینکه مهر۸۶ هم کم کم داره توی تقویم سوخته ی ۸۶ میره دلم خواست از مهر بنویسم؛از پاییز.از پاییزی که یه زمانی خیلی ازش بدم می اومد.شاید چون بوی غربت می داد.آخه خیلی ستم بود دل کندن از سه ماه تابستون و رفتن به مدرسه.حتی کیف و دفتر جدید هم که در نهایت ته دلم رو قلقلک می داد؛راضیم نمی کرد.انگار که توی مهر همه چیز خاکستری می شد.ولی نمی تونم انکارکنم که چقدر به مهر و تعلقاتش حس نوستالژی دارم.حتی به اون قول مسخره ای که اول هر سال به خودم می دادم که حسابی درس بخونم و اون سال شاگرد اول بشم.(قولی که فقط دو هفته ی اول یادم می موند.) اما حالا همه چیز فرق کرده.حالا انقدر از اومدنش شادم که دلم می خواد شیرجه بزنم توی پاییز.دلم می خواد با باد ناله کنم موقعی که بهت التماس می کنه که پنجره ی خونتو باز کنی تا بیاد تو.دلم می خواد خنکی بارون رو تا مغز استخون حس کنم ومثل هر قطره ی بارون سقوط آزاد.دلم می خواد طوفان بشم و قد زورم هر چی رو که می تونم از روی زمین بلند کنم و توی آسمون برقصونم. کی گفته پاییز رنگ غربت داره؟کی گفته پاییز خاکستریه؟کی گفته پاییز یعنی مرگ فصل ها؟اتفاقا پاییز بیش تر از هر فصل دیگه ای زندس.جون داره.نفس می کشه. پاییزکم دوستت دارم. **************************** ماه رمضون امسال هم پرید و من هنوز کورمال کورمال دارم حرکت می کنم. دلم نمی خواد به خودم دروغ بگم؛ابن آخریا دیگه روزه برام عادت شده بود و بدم نمی اومد ماه رمضون تموم بشه اما حالا دلم تنگه.دلم خیلی براش تنگه.اگه ماه رمضون سال دیگه نباشم چی.عجیبه با اینکه گوشامو محکم گرفتم و چشامم سفت بستم بازم از خودم می پرسم چرا امسال ستاره ی قطبیمو ندیدم؟ **************************** یه چند وقتی بود که دو هوا شده بودم که از پرشین بلاگ به خاطر کمبودهاش؛اسباب کشی کنم به بلاگفا اما حالا می بینم از شما چه پنهون به این خونه ی نبم بند دل بستم و رفتنم آسون نیست. در پناهش مانا وپیروز باشید.
| Design By : Night Skin |

