آنها خوشبختند و خود بی خبرند!

یکشنبه ۱۶ / ۱ / ۸۸

آنتراکت کلاس استاد اسدی است.خبر می رسد که قرار است دانشگاه بر و بچ اهل حال را مسافرت ببرد.همه جور جایی هم توی لیست طول و درازشان پیدا می شد.از مشهد و تبریز بگیر تا کرمانشاه و همدان تا یزد و گرگان.

گرگان!؟!

بله.گرگان.این یکی دست پخت خودم بود.با توجه به تاریخ رفت و برگشت این بهترین انتخاب بود.بچه ها هم پذیرفتند.همین جمع ۵ نفره مان را می گویم دیگر!سبا اولش گفت که نمی آید اما به طرفه العینی پذیرفت که بیاید بهتر است.(خطر مرگ و شکنجه و...اینها دیگر) البته خودتان هم می دانید که مرغ سبا همان یک پا را هم ندارد و اصولا حرفی بزند٬ یک در هزار ممکن است تغییرش بدهد.اما به هر حال خودش هم مایل بود که با کله بیاید.

اولش می خواستند زحمت ثبت نامشان را گردن من گردن شکسته بیندازند که با زیرکی تمام از زیر آن شانه خالی کرده و بسی بسی بسیار از این بابت خوشحالم.در نهایت قرار بر این شد:

من و مرضی و سبا و زینب دوشنبه بریم برای ثبت نام و هر طور شده معصوم را هم ب ثبت نامیم.

****************************************************************

دوشنبه ۱۷ /۱/ ۸۸

امور فرهنگی نسبتا خلوت است. من رسیده ام اما خبری از بقیه نیست.سبا صبح اس ام اس داد که فردا برای ثبت نام اقدام می کند. زینب هم خبر می دهد که در راه است و البته آدرس می گیرد. به معصوم می زنگم که از مرصی چه خبر؟ جواب می دهد که بی اطلاع است.

ثبت نام خودم تمام می شود. مرضی می زنگد:" که ایها الناس من خواب مانده ام."البته خدا را شکر اندفعه در نماز خانه دانشگاه خواب مانده بود.و می گوید که فردا به اتفاق سبا می آید برای ثبت نام.

با آقای سرایی مسئول ثبت نام چونه می زنم که برادر من! بگذار این  را هم ما ثبت نام کنیم. می گوید:" الا و بلا باید خودش باشد. تنها کاری که می توانم انجام بدهم این است که یه جای خالی برایش نگه دارم." از سرایی قول  می گیرم  این را تا ۴ شنبه پر نکن تا خودش بیاید.

 زینب هنوز ثبت نامش تمام نشده که یک آشنا می بینم.آقای میرزایی تبار یک زمانی برای ثبت نشریه مرحوم " بابا آدم" خیلی کمک کرد.

********************************************************************

سه شنبه ۱۸/ ۱/ ۸۸

صبح تقریبا زود  مرضی می رود برای ثبت نام. از سبا بی خبرم. خودمان هم که در جلسه نشسته ایم. معصوم خبر می دهد که ظاهرا سبا به مسافرت نمی آید.و من نمی دانم چرا؟

مرضی می زنگد که گرامیان! برنامه عوض شده و قرار است برویم مشهد!!!! حالا تصور کن شادمانی بی حد و حصر سبا را بعد از شنیدن این خبر و چشمان پر ذوق معصوم را.

ساعت ۱۱ است که مرضی می رسد سر جلسه.ساعت ۱۱ است که سبا می رسد امور فرهنگی. و این دقیقا شروع بیرون رفتن های یک خط در میان من از جلسه به خاطر جواب دادن به تماسهای سباست.کار گیر کرده بود. لیست پر شده بود. هم لیست اصلی و هم لیست فرعی و هم لیست ذخیره ها! خودمان را به در و دیوار می زدیم. منظورم من و سباست. شماره آنجا را می گیرم.با جایگزین آقای سرایی صحبت می کنم(خوش جلسه داشت). بی فایده است. بعد از چندی با خودش صحبت می کنم. بی فایده است. دیگر هیچ راهی نمانده. گیر کرده بودیم. بعد از یکی دو ساعت علافی٬ سبا بر می گردد. با اینکه در دانشگاه کلاس ندارد ولی میاید دانشگاه. جلسه تمام شده.به معصوم می گویم خودمان باید برویم.قبول می کند. ناهارکی می رنیم البته با کلی حرص و جوش. نماز می خوانم و همه چیز را گره می زنم به صلاح خودش.به صلاح خدا. معصوم و مرضی هم همینطور.

 سبا آمده. ۵ تایی بی خیال کلاس می شویم (به غیر سیا ما کلاس داشتیم) و راه می افتیم. توی راه برای بچه ها توضیح می دهم که تا ۵ دقیقه اول به ملاطفت رفتار می کنیم و از دقیقه ششم به بعد به روش سنتی خودمان! (همان کشتی کج مرضی و نانچکو من و دندانهای تیز زینب و انگشتان قوی سبا و در آخر دست سنگین معصوم.)

داخل اتاق آقای سرایی٬ آقای میرزایی تبار هم حضور دارد.شروع می کنیم به گله گذاری و حرفهای پراکنده.سر و کله زدن با سرایی که صبر ایوب می طلبید. اصولا با اینکه آدم خوبی بود اما ظاهرا تخصص ویژه ای در چزاندن دیگران داشت.آقای میرزایی تبار می پرسد چند نفرید؟ توضیح می دهم که سه نفرمان ثبت نام کردیم و فقط دو نفرمان مانده ایم. لیستی در می آورد و می گوید این دو نفر را در لیست مخصوص رزوری ها می نویسم.یک ستاره درشت هم جلوی اسمهای معصوم و سبا می گذارد.بعد می گوید چه خبر از " بابا آدم" ؟(نشریمان) می گویم که چند شماره ای درآمد. از کار و فعالیتمان می پرسد. برایش می گوییم.خلاصه که می گوید شما جزو بچه های فعالید.باید با بقیه فرقی داشته باشید. هر ۵ تای شما را  سفر می بریم. اما... باید در انجام یک سری فعالیت فرهنگی کمکمان کنید.

اصولا جواب ما هم که مشخص بود! با کله گفتیم بله و شروع کردیم یک سری پیشنهاد دادن.

*******************

هنوز همان سه شنبه است. حالا یک نفر باید گریه های سبا را جمع کند و ذوق بقیه و جمله یک خط در میان من را که هی می گفتم باورم نمی شه.

( این چند خط همونطور که از تاریخش پیداست مال چند روز پیشه.)

*********************************************************************

( این یکی مال امشب بود. یعنی 5/2/88

وقتی قرار می شود مسئولیت چیزی یا کسی را بپذیری نمی توانی زیرآبی بروی. گرچه من و بچه ها جزو کادر امور فرهنگی علامه نبودیم اما به نوعی گوشه ای از مسئولیتها به دوش ما بود. وقتی که طبقه اول هتل آپارتمان نیکا را به ما دادند، این موضوع به خوبی تفهیم شد:" توی این طبقه فقط سه تا اتاق مال بچه های علامه ست. رو این حساب، شما رو گذاشتیم توی یکی از این سه تا اتاق که مواظب دو تا اتاق دیگه باشید." نیازی نبود که بخواهیم "مواظبت" را برایمان معنی کنند.(بماند که به خاطر سر و صدای خودمان، یکی را باید بپای ما می گذاشتند.)

شب دوم آمدنمان بود و هر کس کار خودش، که یکدفعه یک صدایی آمد در حد انفجار هیروشیما و چه بسا بالاتر! یک چیزی توی مایه های حمله اروانگوتانها! پشت بندش هم کلی صدای خنده و فریاد.

حوصله اینکه بلند شوم و بروم تفهیمشان کنم که مسئولیت یعنی چی، را ندارم. اما می روم! با سبا بلند می شویم. نمی دانم چه مدلی می شود تفهیم کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب. یاد خودمان می افتم توی قطار. وقتی که هنوز یکی دو ساعت از حرکت نگذشته بود که مسئول کمیته انضیاطی که همسفرمان بود، آمد و تفهیم مسئولیت کرد.  یاد همین دیشب می افتم. اینکه همسایه محترم رفت و شکایت سر و صدای ما را کرد. و یا حتی یاد امروز می افتم. اینکه سرم را بالا گرفته بودم و برای نفیسه( یکی از بجه های امور فرهنگی) توضیح می دادم که برای تذکر به بچه ها باید فلان وبهمان کنید.

یک کیسه را پر از آجیل و شکلات می کنم. خدا پدر زینب را به خاطر آجیلها بیامرزد. به سبا می گویم مانتو نپوشد. فقط همان چادر را سر می کنیم. می خواهم خودم را شبیه خودشان بدانند.

**

عروس و دوماد بازی می دونید یعنی چی؟ به قول معصوم دیگه دموده شده .راست می گه. انگار راهنمایی بودیم که محض خنده و مسخره بازی، یکی عروس می شد و یکی دوماد.

اتفاقا مراسم این همسن و سالهای ما هم همین بود.جشن عروسی یک عدد عروس خانم به اضافه یک عدد شاه داماد. کل مدعوین هم محدود شده بود به سه نفر هم اتاقی.

انقدر فضا مضحک و خنده دار بود که به سبا گفتم بیا همین جا بمانیم. بی خیال تذکر و تفهیم مسئولیت. کلی از دیدن آجیلها ذوق می کنند. می گویند بمانیم برای سانس بعدی نمایش. حالا باید یک نفر من را مورد ارشاد قرار دهد:

می مانیم!

اونی که از همه قد بلندتر است داماد شده. یک عینک دودی می زند. از همین ها که شیشه اش به قاعده در قابلمه است. آن یکی هم که مثلا عروس است از فرط ناز و ادای کلیشه ای عروس خانمها از خنده روده برت می کند. قبل از شروع مراسم دست گلشان را نشانمان می دهند. این یکی آخر سوژه است.  یک ورق  آچار را لوله کرده اند و رویش یک کش سر قرمز رنگ را دو دور پیچ داده اند. از همین کشهای پارچه ای. از دور که نگار کنی واقعا شکت برمی انگیزد که نکند واقعا یک شاخه گل است. وقتی مراسمشان شروع می شود، در میان حرکات و ادای عروس و داماد، یکی از بچه ها را می رود کنار کلید برق و یک ثانیه یک ثانیه، چراغ را روشن خاموش می کند.آباژور آبی رنگ اتاق هم روشن است. من و سبا یک رقص نور بی نقص را به شکل زنده و کاملا یدی مشاهده می کردیم. بی خیال بقیه مراسم می شویم. در میان خنده و شوخی برایشان نفهیم مسئولیت می کنم. سبا می گوید خیلی خوب بود. خودم هم همین فکر را می کنم.

***

ساعت 12 شب است و در اتاق ما همه آماده خفتن!(فردا قبل از اذان باید حرم باشیم.) اما زهی خیال باطل.مگر می شود که یک عده بغل گوش ما جشن عروسی داشته باشند و ما مشغول خفتن؟

یک دقیقه یعد:

معصوم:" نه! می خوایم بریم حرم. بخوابیم."

مرضی:"......"  حرف خاصی نمی زند. فقط با چشمهای گرد شده و خنده پشت لبش به من خیره شده.

سارا(*): آره آره. بچه ها پاشین. پاشین.

زینب:..... علی الظاهر که دارد می خندد.

معصوم:" آخه باید به موقع بخوابیم."

*

5 دقیقه بعد:

یک نفر بیاد مرضی را از زیر دست و پا نجات دهد.

( می گویند جشن پتو فقط همان پتو را می خواهد و یک قربانی و حداقل دو سه نفری هم اجرا کننده مراسم. اما خب این مواد لازم را فقط می گویند. یعنی برای خودشان می گویند.چون ما به این مواد، مقادیر زیادی وشگون یا بشگون، قلقلک، ضربات پی در پی متکا و بشگونهای سخت و دردناک از کف پا را اضافه کردیم که عجیب جواب می داد. البت یک نفر سومی هم باید می بود که مرضی را از دست معصوم نجات دهد. راستی 5 دقیقه پیش کی بود که گفت می خوایم بخوابیم؟

*

10 دقیقه بعد:

اینجا همه هم قربانی هستند و هم نیستند. سرت را بچرخانی ضربه متکاست که می آید سمت مخت. کاش فقط متکا بود. کوسن ها سخت و سفت کاناپه ها از آنها دردناکترند.

راستی چه خبر از همسایه ما؟(خشخیشسخشیخسشیشخیخشیخشخیشی = خنده های شیطانی.)

*

15 دقیقه بعد:

زینب را داماد می کنیم، سبا هم می شود عروس. سبیلی که برای زینب کشیده ام در حد بوندس لیگا بهش میاد.

اما نه! خودمم دلم به این یکی رضا نیست. گرچه بیشتر از همه اصرار کردم. اما چون چیزی به یک نمانده و ما باید ساعت 3 بیدار  شویم که برویم حرم، بی خیال می شوم. حالا من هستم که به بقیه می گویم بی خیال شوند. بقیه هم از خدا خواسته.

راستی برایم بنویسید که  من استعداد امر به معروف و نهی از منکر ملت را دارم یا نه؟

**************************************************************

گاهی خودت هم نمی دانی اینهمه بهانه برای خوشبختی از کجا می آیند. از سمت گنبد و گلدسته یا صدای نقاره ها که سخت به دل می نشیند. از سکوت دوستداشتنی صحن انقلاب در سحرگاه یا صدای سوزناک  دعا که از بلندگو می شنوی. از آسمان آرام سرمه ای رنگ یا از کبوتران حرم.

گاهی حتی نیاز هم نیست که از خودت بپرسی اینهمه بهانه برای خوشبختی از کجا می آیند. کافیست به چشمهایت اعتماد کنی. به مزه شوری اشکها که هیچوقت دروغگو نبوده اند.

بعضی از حسها حتی اگر گفتنی هم باشند، قبول کن که قهمیدنی نیستند. یعضی از حسها فقط باید حس شوند. فقط همینقدر را بدان که هیچ مشهدی تا به این بار به دلم نشسته بود. فقط همینقدر بدان که من سحرگاه پنچ شنبه خوشبخت ترین لحظه زندگیم را تجربه می کردم و خودم بی خبر بودم.

آقا! قربون همه محبت و کرمت برم که در خونت به روی همه بازه.

***************************************************************

آقای میرازیی تبار! بابت لطفی که داشتید، ممنونم.

 

سارا: سارا یک عدد موجود زنده بود که در مسیر همراهمان بود. گرچه ادعا می کرد که هم دانشکده ای هستیم ولی شرط می بندم که اولین بار بود که می دیدمش.

/ 10 نظر / 7 بازدید
علی..

سلام چقدر اینجا حس و حال سلطونی می یاد سراغ آدم !! ××× بر می گردم .

علی..

دوباره سلام پس حالا کاشف به عمل اومد که اون موقعها که آپ نمی کردی داشتی اپیزودهای این سفر رو کامل می کردی !

علی..

فک کن آدم قرار باشه بره گرگان بعد یهو سر از مشهد در بیاره ! خب این چی می تونه باشه جز ... !‌حالا هر اسمی می شه روش گذاشت . اتفاق !‌طلبیده شدن !‌ یا حتی ممکنه برآورده شدن دعایی باشه و یا خیلی چیزهای دیگه‌! وقتی می خوندم همین جوری احساس خوبی پیدا کردم از اتفاقاتی که در نهایت منجر به رفتن همه تون به مشهد شده و خیلی خوشحال شدم .

علی..

براساس یه تئوری عهد دقیانوسی همیشه امور مربوط به نظم و انضباط رو باید داد به شلوغ ترین افراد ! خیلی تجربه شده تا حالا ! ظاهرا مسئولین مربوطه شما هم بدجوری اعتقاد به این تئوری قدیمی داشتن !

علی..

این قضیه آجیل و شکلات اینا ربطی به" با پنبه سر بریدن "داشت یعنی؟ بابا کار فرهنگی ! خب آره ! استعدادشو که داری ! فقط باید کمی تو شیوه های امر به معروف و اینا تجدید نظر کنی ! دیگه این روش شکلات و آجیل و بچه گول زدن قدیمی شده‌! این سوسول بازی ها جواب نمی ده‌! باید یه خرده روی روشهایی کار کنی که خشانت بیشتری داشته باشه ! اگه خین و خین ریزی هم داشته باشه سه چراغ روشن می گیری ! این یکی خیلی جواب می ده ! ××× حقیقتش مونده بودم این قضیه عروس و داماد بازی چیه ؟! یعنی چند بار فقط همینو خوندم که این الان یعنی چی !‌نتونستم جلوی خنده مو بگیرم !اولین بار بود همچین بازی‌ای رو شنیدم !‌والا ما یه مامان بازی دیده بودیم و فوقش خاله بازی ! حالا داماد چرا قد بلنده شده ؟! خب اینو می تونم حدس بزنم ! ما مردها اصولا در همه موارد قدمون بلند تره ! قد ظاهری !‌قد فکری و....‌!‌:دی (از طرف ستاد به راه انداختن گیس و گیس کشی)

علی..

حرم ! دلم خواست الان !پر کشید ! و این تنها جایی ه که هیچ وقت تکراری نمی شه ! قبلا گفته بودم که خوابهای بچگی من پر شده از صدای نقاره‌ی دمدمای صبح حرم ! بهشت هم باید یه همچین چیزی باشه !

علی..

امیدوارم این جور سفرها خیلی زود زود مهیا بشه . برای همه اونایی که دوست دارن .

موج

سلام خیلی خوب بود حکیمه دستت درد نکنه. ×××××××× لازم به ذکره که بگم من خودم برای جشن بالش داوطلب شدم.وگرنه که عمرا

مزدور

سلام اینجا که قرار بود تخته شه! [خمیازه] این بالایی حالت ماست بعد از خواندن این داستان!