خودمم نمی دونم بايد عنوان چی بزنم

سه شنبه که کلاسم تموم شد٬هيچ مدله حوصله رفتن از دانشگاه رو نداشتم(فکر کن).با اينکه کلي کار عقب افتاده و انجام نشده داشتم٬رفتم سر کلاس دوستم به عنوان مهمان نشستم.کلاس شيوه نگارش داشتن.از اون کلاسايي که استاد تن و بدن جد و آباد نويسنده هايي رو که اشکال نگارشي دارن مي لرزونه.خلاصه اينکه اون روز استادشون يه شعر رو کپي کرده بود و مي خواستن اشکال نگارشي شعر رو بگيرن.ولي قبلش استادشون شروع کرد شعر رو خوندن که الحق قشنگ خوند.انقدر از شعر خوشم اومده که حيفم مي آد اينجا نذارمش.

با خشونت هرگز

«بچه ها لال شوید٬ بی ادب ها ساکت»

سخت آشفته و غمگین بودم٬ به خودم می گفتم:

«بچه ها تنبل و بد اخلاقند٬دست کم می گیرند

درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم٬ اخم کنم و نخندم اصلا

تا بترسند از من و حسابی ببرند»

***

خط کشی آوردم٬ در هوا چرخاندم٬

چشم ها در پی چوب خط کش هر طرف می غلتید

«مشق ها را بگذارید جلو٬ زود٬ معطل نکنید»

اولی کامل بود٬خوب٬ دومی بد خط بود٬بر سرش داد زدم٬

سومی می لرزید٬ خوب گیر آوردم

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود

***

دفتر مشق حسن گم شده بود

اینطرف آنطرف٬ نیمکتش را می گشت

«تو کجایی بچه؟»«بله آقا اینجا»همچنان می لرزید

«پاک تنبل شده ای بچه بد»

«به خدا دفتر من گم شده آقا!همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا»

«باز کن دستت را»خط کشم بالا رفت٬ خواستم بر کف دستش

بزنم٬ او تقلا می کرد٬ چوب پایین آمد

ناله سختی کرد.چون نگاهش کردم

گوشه صورت او قرمز بود

هق هقی کرد و سپس ساکت شد.همچنان می گریید

مثل شمعی آرام٬ بی خروش و ناله

***

ناگهان حمدا... در کنارم خم شد

زیر یک میز کنار دیوار دفتری پیدا کرد

گفت:«آقا اینهاش٬ دفتر مشق حسن»

چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد

سرخی گونه او به کبودی گروید

***

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش٬ با یکی مرد دگر

سوی من می آیند٬  خجل و شرمزده٬ دل نگران

منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند٬ شکوه ای یا گله ای

یا که دعوا شاید٬ سخت در اندیشه آنها بودم

پدرش بعد سلام٬ گفت:«لطفی بکنید٬ و حسن را بسپارید به ما»

گفتمش:«چه شده آقا رحمان؟»

گفت:«این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته

به زمین افتاده بچه سر به هوا٬ یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است٬ زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده است

درد سختی دارد٬ می بریمش دکتر با اجازه آقا»

***

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق در اندوه و تاثر گشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک این کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم

***

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من از آنروز «معلم»شده ام

بعد از آنهم دیگردر کلاس درسم

نه کسی بد اخلاق

نه یکی تنبل بود

همه ساکت بودند٬تا حدود امکان

درس هم می خواندند

***

او به من یاد آورد این سخن از مولا(ع):

«که به هنگام غضب

نه به فکرم تصمیم

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی»

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم؟

با محبت شاید

گرهی بگشاییم

با خشونت هرگز

وحید امینایی

دبیر دبیرستانهای کازرون

/ 74 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقايق

عجب حسن تصادفی این یکی از شعرایی بود که اقای محمدی سر کلاس برامون میخوند و خودش ها های اشک میریخت با وجودی که ما رشتمون ریاضی بود اما دبیرامون خیلی با احساس بودن خصوصا اقایون نمیدونم زمان ما این مدیرمون چه عشقی داشت دبیرای مرد رو جمع میکرد میاورد سرکلاس البته الان که دیگه نمیزارن دیدم دوست داری اون یکی رو برات مینویسم:امیدوارم خوشت بیاد .خود جناب مهندس وقتی اینو میخوند سر کلاس گریه میکرد به یاد روزای دبیرستان خصوصا کلاسای جناب مهندس که خاطراتش با همه بچه ها مونده .

شقايق

معلم که آمد به ناگه کلاس/چو شهری فروخفته خاموش شد/ سخن ها به ناگفته در مغزها/به لب نارسیده خاموش شد/ معلم ز کار مداوم،مدام/غضبناک و فرسوده و خسته بود/ جوان بود و در عنفوان شباب/جوانی از او رخت بر بسته بود/سکوت کلاس غم آلوده را/ صدای درشت معلم شکست/ز جا احمدک جست بند دلش/ از آن بی خبر بانگ ناگه جست/ لباس پر از وصله و ژنده اش/ به روی تن لاغرش لرزه داشت/بیا احمدک درس دیروز بخوان/ بیا تا ببینم سعدی چه گفت؟/ولی احمدک درس ناخوانده بود/ بجز آنکه دیروز آنی شنفت/ زبانش به لکنت بیفتاد و گفت:/بنی آدم اعضای یکدیگرند/ وجودش به یکباره فریاد زد:/که در آفرینش ز یک گوهرند/ زبان دلش گفت بی اختیار:/ چو عضوی به درد آورد روزگار/دگر عضوها را نماند قرار/ تو کز...توکز...ولی یادش نبود/ جهان پیش چشمش سیه پوش شد/ در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی کرد پیامی دگر/ در اعماق قلبش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلامی دگر/

شقايق

معلم بگفتا به سخنی گران:/ چرا احمد کودن بی شعور نخواندی چنین درس آسان بگوی؟/ مگر چیست فرق تو با دیگران؟/ عرق از جبین احمدک پاک کرد/خدایا چه می گوید آموزگار؟/ نمی داند آیا که در این دیار/فرق بود مابین دار و ندار/ چه گویی بگو تو حقایق بلند/به آهستگی احمد بینوا/ چنین گفت زیر لب با قلب پاک/که آنان به دامان مادر خوشند/ و من بی وجودش در آزارشم/به مال پدر تکیه دادند و بس/ من روی اجبار و از ترس مرگ/از آن دست شستم ز درس/ کنم(...)و سیه روزی و کار/ببین دست پر پینه ام شاهد است./ معلم بکوبید پا بر زمین/به من چه که مادر ز کف داده ای/ به من چه که دستت پر از پینه است/رود یک پسر نزد ناظم که او به همراه خود/ یک فلک آورد/نماید پر از پینه پاهای او/ به چوبی که بهر کتک آورد/دل احمد ریش و آزرده گشت/ درون دلش کور سویی جهید/بیاد آمدش شعر سعدی و گفت:/ ببین یادم آمد کمی صبر کن/تحمل خدا را تحمل دمی:/ ((تو کز محنت دیگران بی غمی/نشاید که نامت نهند آدمی شعر ازاستاد یوسفی هنوز صدای کوبیدن پای اقای محمدی تو گوشمه وقتی میگفت:معلم بکوبید پا بر زمین

مهران

سلام خوبی؟ کجايی؟خوش ميگذره؟

رسول

سلام! به قولی من آپم!

علی اميزم

سلام : خیلی خیلی خوشحال میشم اگه به من سر بزنی و واسم کامنت بذاری.

مريم

مرسی ممنون از قلب بی ريات

شقايق

چرا نظراتت رو غير فعال کردی ؟ ببين از فردا چه خبر ؟ ژس چرا نيستش؟

شقايق

حالا اون بالا نميشه نظر داد اين پايين که ميشه قشنگ